
✍ عبدالقادر محقق
جیمی کارتر در جهان با یک دوره ریاست جمهوری اش در تاریخ روسای جمهور امریکا و با انعقاد پیمان کمپ دیوید میان مصر و اسرائیل و با مرکز کارتر در زمینهی حقوق بشر و جایزه صلح نوبلش شناخته می شود؛ اما به نقش او در جنگ افغانستان وترویج افراطگرایی و رونق دادن به اسلام جهادی کمتر پرداخته شده است.
این نوشتار نگاهی دارد به اینکه چگونه این رئیس جمهور خندان وصلح دوست و فعال حقوق بشر به کمک پاکستان و عربستان آتش جنگ را در افغانستان شعلهور نمود و عملیات معروف سایکلون را راهاندازی کرد که نتیجه آن دخالت دراز مدت آمریکا در افغانستان شد و اینکه چگونه از درون آشوبی که او آفرید گروه های اسلام گرایی افراطی از قبیل القاعده، طالبان وغیره سربرآورد.
بر همه واضح است نیروهای اسلام گرای مجاهد هیجگونه توان نظامی و شانس پیروزی در مقابل شوروی را بدون کمکهای نظامی امریکا به ریاست کارتر را؛ نداشت. در عدم کمک های نظامی امریکا و سازماندهی اداره اطلاعات ارتش پاکستان (ISI) مجاهدین که دستگاه رسانهی غرب از آنها قهرمانان آزادی بخش یاد میکردند گروه از افراد پراگنده بدون سازمان بودند. هرچند بسیاریها معتقد است، آمریکا تنها از نیروی های مخالف شوروی در افغانستان حمایت نموده است، اینکه گویا لشکرکشی نظامیِ اتحاد شوروی به افغانستان، عامل دخالتگریِ متعاقبِ آمریکا در افغانستان بوده است، اما واقعیت خلاف این تفاسیر متعارف است؛ شواهد نشان میدهد “که ایالات متحد آمریکا بهطور آگاهانه شوروی را به دخالت نظامی در افغانستان تحریک مینموده است. مقصود آنها این بود تا از این طریق شوروی را به باتلاقِ جنگی فرسایشی و خونین سوق دهند، تا که انتقام شکست تاریخی و کابوسی که نظامیان آمریکا در ویتنام تجربه کرده بودند را از شوروی بگیرند”( Steele, 2011).
علیرغم ادعاهای پرطمطراق تئوریکهای اخلاقی سران آمریکا، برای سردارانِ اردوگاه غرب در جنگ سرد، هیچچیز اشتیاقآمیزتر و شورانگیزتر از آن نبود که مسکو را در حالت مجازات و حقارت نظاره کنند؛ دقیقاً همان احساسی که آمریکا در جنگ ویتنام از آن رنج میبُرد. طراح این استراتژی زبیگینو برژینسکی، استراتژیست آمریکایی لهستانی، معمار سیاست خارجی آمریکا در مقابله با شوروی و مشاور امنیت ملی کارتر و مشاور دولت ریگان بود . برژینسکی به وضوع در کتابش اذعان کرده است که این دخالتها تلاشی بود برای انتقامی خونین از شوروی (Brzezinski, 1983).
اگرچه آمریکا در هنگام مداخلهی نظامی اتحاد شوروی در افغانستان در سال 1979 طوری وانمود کرد که از این رخداد شوکه شده، اما حادثهی غیرهمنتظرهای برای آنها نبود (CIA, 2007). قبلتر برژینسکی به جیمی کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا (۱۹۸۱ـ۱۹۷۷)، هشدار داده بود که اگر مسکو در افغانستان موفق شود، «رؤیای دیرینهی روسیه در دسترسی به اقیانوس هند صورت خواهد پذیرفت(Brzezinski, 1979).
با درپیش گرفتن همین رویکرد، اسناد منتشرشده نشان میدهند که در نتیجهی تغییر و تحولاتی که در سال 1978 در افغانستان در جریان بود و بهتبعآن، یک دولت کمونیستی طرفدار شوروی بر سر اقتدار آمد، آمریکا و پاکستان تلاش نمودند اتحاد شوروی را بسوی لشکرکشی به افغانستان سوق دهند. در همین هنگام با کسب قدرت سیاسی چپها، مسکو در تاریخ 30 آوریل 1978 دولت جدید افغانستان را به رسمیت شناخت. این واقعه بلافاصله واکنشِ متقابل میلیشیای اسلامگرا را به دنبال داشت. در همین هنگام، بنا به درخواست ژنرال ضیا الحق، رئیس جمهور وقت پاکستان، به تاریخ ۹ مه ۱۹۷۸، جیمی کارتر در قالب «همکاریهای مالی و تجهیزات غیرنظامی» در اولین اقدام خود با هزینه ۶۹۵۰۰۰ دلار، میلیشیای اسلامگرا (مجاهدین) را که عمدتاً در پاکستان مستقر بودند، مورد پشتیبانی قرار داد. بدین طریق، مجاهدین افغانستان با کمکهای پاکستان و آمریکا، دولت تازهبهقدرترسیدهی افغانستان را با چالشی سرنوشتساز مواجه ساخت. بیثباتی سیاسی در افغانستان تداوم داشت و دولت جدید بارها از اتحاد شوروی تقاضای کمک نظامی کرد. با عطف توجه به تجربهی تلخ و دردناک آمریکا در ویتنام، برژنسکی توصیه کرد که برای اینکه «افغانستان را به ویتنامی برای اتحاد شوروی» تبدیل کنیم، لازم است مقاومت در افغانستان ادامه یابد. در نتیجه، کارتر در یک اقدام مخفیانه کمکهای خود به مجاهدین افغان را تا پنجاه میلیون دلار افزایش داد. (coll,2004)
پشتیبانیهای لجیستیکی و مالیِ سازمان سیا مستمراً و بیوقفه در قالب پروژهی مرسوم به «عملیات سایکلون ۷ در افغانستان سازماندهی و بهپیش برده شد. این پروژه با مبلغ هنگفتی بالغ بر حدود ٥ میلیارد دلار، عظیمترین و گستردهترین عملیات سازمان اطلاعاتی سیاه بود که به اذعان خودِ برژینسکی از شش ماه قبل از اشغال افغانستان توسط نیروهای نظامی شوروی آغاز شده بود؛ عملیاتی که از درون آن سازمانهای جهادگرا و اسلامی زاده شدند. اتحاد شوروی بعد از اینکه برای چندمینبار درخواست افغانستان را رد کرده بود، در نهایت در دسامبر 1979 نیروهای نظامی خود را وارد افغانستان کرد و اینچنین در جنگی طولانی و فرسایشی، و در واقع همانطور که آمریکا آرزو میکرد، در باتلاقی کشنده و خونین فرو رفت. کارتر که با چالشهای متعددی در سیاست خارجهی خود مواجه شده بود، این موضوع را برجسته ساخت که تجاوز مسکو در افغانستان، «امنیت همه ملل» را تهدید میکند (Carter, 1980). متعاقباً، جیمی کارتر طی یک جلسه اضطراریِ شورای امنیت ملی آمریکا به تاریخ ۲۷ دسامبر، پای یک فرمان محرمانه را امضا کرد که در آن آمده است «هدف نهایی ما، خروج سربازان شوروی از افغانستان است. حتی اگر این امر شدنی هم نباشد، ما باید حضور شوروی [در افغانستان] را تا حد ممکن برایشان پرهزینه بسازیم.» در این رابطه خود برژنسکی اقدامات آمریکا و پاکستان را چنین توصیف میکند: «دومین اقدامِ بعد از حملهی شوروی به افغانستان که منجر به رفتنِ من به پاکستان شد تا واکنشی مشترک با پاکستان ایجاد کنیم، این بود که بگذاریم شورویها به اندازه کافی خونریزی کنند، تا زمانی که ممکن است؛ و ما این تلاشها را در همکاری مشترک با سعودیها، مصریها، بریتانیاییها، چینیها هماهنگ ساختیم و ما مجدداً برای مجاهدین سلاح تحویل پاکستان دادیم. ( سعیدی، 1398: 62)
درنتیجه، ایالات متحده تصمیم گرفت تا از کانال دولت پاکستان، کمک آمریکا به مجاهدین افغانستان را عملی سازد، زیرا جنگجویان مجاهدین از اوایل دههی 1970 تحت نظارت سرویسهای اطلاعاتی پاکستان بوده و مناطق مرزی پاکستان به عنوان پناهگاه در اختیار آنها قرار داده شده بود؛ جنگجویانی که بعدها توسط ریگان و ویلسون لقب «مبارزان آزادی» دریافت کردند. یکی از افسران ارشد سیا در اسلام آباد چنین گفت: «من اولین رئیس پایگاه بودم که با این فرمان فوقالعاده به خارج از کشور فرستاده شد:برو سربازان شوروی را بِکُش. تصور کنید! من دوستش داشتم.» (Weiner, 2007)
مطابق اسناد منتشرشده، تا ژانویه 1980، آمریکا دستکم ۱۶ تن تجهیزات نظامی را تحویل دستگاه اطلاعات پاکستان داد تا از اینطریق در اختیار مجاهدین افغان قرار داده شود. مبانی همکاری و روابط آمریکا و پاکستان با قوت بیشتری استمرار یافت ،آنها پس از خروج نیروهای اتحاد شوروی از افغانستان در سال 1989، به شکل گستردهتری به همکاری بر سر حمایت از اسلامگرایان پرداختند. از این پس، خیل عظیمی از نیروهای اسلامگرا و میلیشای افراطی این فرصت را غنیمت شمردند و با کمکهای بیدریغ آمریکا، پاکستان و عربستان توانستند به شکل نیرومندتری حکومت چپگرای افغانستان را کمکم به زانو درآورند. پاکستان، با مشارکت ایالات متحده، ده هزار نیروی مجاهدین را برای حمله به دولت افغانستان بهخدمت گرفت، تا اینکه بعد از سقوط شوروی، مجاهدین به سرعت کابل را فتح کرد و نجیب الله را به دار آویخت. زمانی که افراطیترینِ این نیروها در قالب «طالبان» ظاهر شدند، تنها با حمایت جدی پاکستان، قادر به تسخیر قدرت و ایجاد امارت اسلامی افغانستان در سال 1996 بودند. (سعیدی، 1398: 64)
در ادامه همین سیاست، کارتر تصمیمی را مبنی بر «همکاری با کشورهای اسلامی در ارتباط با یک عملیات مخفیانه برای کمک به شورشیان» را تصویب کرد. آنچه برای این کارزار حیاتی بود، همراه با نقش پاکستان به عنوان بازوی اجرایی و ارائهدهندهی پناهگاه، موافقت عربستان سعودی بود. در این ائتلاف جهانی ـ منطقهای، عربستان سعودی بیشترین حمایتهای مالی، نظامی و تامین نیروی انسانی از «جنگ مقدس» علیه شوروی در افغانستان را به دوش کشید. خانوادهی سلطنتی آل سعود، با همکاری دیگر کشورهای خلیج و مؤسسات خصوصیِ خیرخواهانهی اسلامی، سالانه به مبلغ 4 میلیارد دلار برای تأمین مالی مساجد و مدرسهها در منطقهی مرزی افغانستان و پاکستان صرف کرد. این مراکز مذهبی با تأمین نیروهای نظامی و آموزش آنها، به موازات حفظ جنگجویان و خانوادههایشان، پایههای حیاتیِ بقا و تداوم جهاد علیه شوروی شدند. علاوه بر این، هزاران داوطلب از عربستان سعودی و سایر کشورهای اسلامی به افغانستان اعزام شدند و برای رسیدن به این مقصود، خدمات سفر و دیگر یارانههای سخاوتمندانهای جهت پیوستن به مجاهدین به عنوان «عربهای افغان» دریافت کردند(سعیدی، 1398: 65). پرواضح است که عربستان سعودی نقش مهمی در گسترش «وهابیسم» در منطقه ایفا کرده است. درآمدهای هنگفت نفت، از دههی 1960 به اینسو در اشکال مختلف صرف نشر و گسترش افکار سلفیگری در کشورهای منطقه شده است. دانشگاههای عربستان در طول دهههای اخیر مرکز پرورش و تعلیم دانشجویانی بودهاند که از کشورهای مسلمان عازم عربستان و از مزایا و بورسیهی تحصیلی فراوانی بهرمند میشدند. پخششدنِ فارغالتحصیلانِ مکتب سلفیگری در سرتاسر دنیا، نیروی جدیدی را برای گسترش جهادگرایی فراهم نمود. شروع جنگ افغانستان، زمینهای شد تا سلفیه که همواره مبتنی بر دعوت به جهاد بوده است، بخشی از انرژی و امکانات خود را صرف جهاد با شوروی در افغانستان نماید. خروج شوروی از افغانستان و بازگشت جهادگرایان سلفی به کشورهای خود، موجب شد تا این افکار به وسعت بیشتری در جایجای این مناطق پخش گردد. (سعیدی، 1398: 64) تحولات یادهشده در افغانستان به یک نقطهتلاقی برای مجموعه بازیگران دخیل در این جنگ تبدیل شده بود تا همگی در ائتلافی سیاسی ـ نظامی به جنگ شوروی بروند؛ بلندپروازیهای دولت پاکستان در منطقه، اهداف سیاسی و ایدئولوژیک عربستان، مسئلهی جهادِ مسلمانان علیه مهاجمین آتئیستِ اجنبی، منافع ایالات متحده در جنگ سرد علیه شوروی، همگی به شکل پیچیدهای همپوشانی داشتند و در میدان جنگِ افغانستان روی هم انباشته شده بودند. رهاوردی که این تقاطع در افغانستان ایجاد کرده بود بهواسطهی اطلاعات بینسرویسها بهمثابهی عامل اجرایی، اسلامگرایان افراطی یا همان «عربهای افغان»، از جمله اسامه بنلادن، را از کشورهای اسلامی منطقه برای پیوستن به مجاهدین افغانستان گسیل ساخت.(سعیدی، 1398: 64-65) نباید از یاد برد که شکستن قدرت فوقالعادهی شوروی در افغانستان، الهامبخش واقعهی 11 سپتامبر بود؛ افغانستان، همان مدرسهای که هزاران نفر از «عربهای افغان» در سایهی حمایت آمریکا و همپیمانانش در منطقه، در آن پرورش یافتند و با کولهباری از تجربیات سیاسی، نظامی و ایدئولوژیکی در سراسر جهان پراکنده شدند. چهرههای سرشناس القاعده و مجاهدین افغان و داعش، یکی پس از دیگری در دامن آمریکا تعلیم داده شدند و روانهی افغانستان شدند. شیخاعظم (رهبر معنوی مجاهدین افغان و یک از بنیانگذاران سازمان حماس فلسطین) طی سفرهای گسترده و طولانی به آمریکا، تعلیمات متعدد جنگی را در پایگاههای نظامی آمریکا از سر گذراند و پرورش یافت. پدیدههای متوحش و بربرمنشانه که در چند سال اخیر نیروهای داعش بهنمایش گذاشتند، آموزشهایی بودهاند که قبلاً نیروهای مجاهدین افغان نزد کارکنان سیا و عوامل سرویسهای اطلاعاتی پاکستان ( ISI) یاد گرفته بودند(Cooley, 2002, 70-73).
آنهایی که مسئولیت «عملیات سایکلون» را بر عهده داشتند، بر این امر واقف بودند که نطفههای پدیدهای متوحشی را کاشتهاند که در آینده سرتاسر پیکر جهانِ معاصر را خواهند تنید؛ پدیدهای نفرتانگیز که هماکنون کل خاورمیانه و بسیاری از نقاط جهان را به جهنمی برای ساکنان آن تبدیل کرده است. از درون همین کشتزار «پُر برکت» بود که اسامه بن لادن، دستپروردهی سازمان سیا، به همراه ایمن الظواهری، سازمان القاعده را بنیان نهادند و با دستی باز در سرتاسر جهان پخش گردیدند(Gerges,2006, 106).
هرچند کارتر بعنوان یک ریس جمهور دوره کوتاهی در آمریکا بود اما تصمیات او در زمینهای مداخله در اتفاقات خاور میانه زمینه حضور درازمدت آمریکا در این منطقه شد، ریاست جمهوری کارتر که همزمان با رکود اقتصادی و تورم بی سابقه و بحران انرژی در آمریکاه همراه بود و در حوزه سیاسی بحران گروگانگیری در ایران و شکست عملیات نجات در طبس، ضربات سنگینی به دولت او وارد کرد، اما قرار داد کمپ دیوید میان مصر و اسرائیل، بعنوان یکی از مهمترین دستاوردهای او شناخته میشود. سیاست مداران که بعد از کارتر در آمریکا قدرت را به دست گرفتند، نیز بر تخم نفرت که او در افغانستان و خاور میانه کاشته بود، سرمایهگذاری نمودند، از جمله جورج بوش که از نوکیشان نئولیبرالیسم در آمریکا بود، معتقد بود که بازار های آزاد، انرژی اقتصادی، و تقوای سیاسی راه سرفرازی آمریکا بر جهان خواهد بود او که به بهانه مبارزه با تروریسم وارود افغانستان شده بود متعاقباً برای نشان دادن قدرت نئولیبرالیسم آمریکایی به وزیر دفاع خود دونالد رامسفلد دستور داد تا برنامه ریزی دقیقی را برای حمله به عراق بر عهده گیرد. اما بوش و ریس جمهورهای بعد از او به هیجکس دستور نداد تا یک برنامه جدی برای بازسازی اقتصاد و جامعه افغانستان و عراق بعد از خاتمه جنگ تدوین نماید. از دید بوش نیازی نبود که دولت امریکا این بازسازی را انجام دهد. بازار، هنگامی که به نحو مناسبی فعال شد، این کار را انجام خواهد داد. در حقیقت، مسئولان دولت بوش استدلال میکردند که بازار، در به اجرا درآوردن این برنامه موفق تر از دولت عمل میکند.
منابع:
سعیدی، حامد(1398). تحلیل جامعه شناختی از زمینه های ظهور و گسترش اسلام سیاسی. فصلنامه اقتصاد سیاسی، شماره87
Brzezinski, Z. (1979). Reflections on Soviet Intervention in Afghanistan.
Kepel, G. (2006). Jihad: The Trail of Political Islam. London: I.B. Tauris.
Steele, J. (2011). 10 myths about Afghanistan. Guardian, 27 sep 2011. From https://www.theguardian.com/world/2011/sep/27/10-myths-about-afghanistan .
Gerges, F.A. (2006). Journey of the Jihadist: Inside Muslim Militancy. Orlando, Fla.: Harcourt Books.